مرد ۳۲ ساله ای که خود را محدود به تختخوابش مرده و قادر به ترک آپارتمانش نیست. تنها کاری که از عهدهاش برمیآید اینست که زندگیاش را مرور کند، آن را کالبدشکافی کند، بنویسد و تمام خاطراتش را پیرامون چیزی که وجودش را برای همیشه رقم میزند جمع کند:
خروج مادرش از خانه در تابستان ۱۹۹۴، زمانی که او تنها ده سال داشت، تا بتواند به قیام زاپاتیستا ملحق شود که آن زمان کل کشور را درگیر خود کرده بود. فرار مرموز او از روزی به روز دیگر تنها با پنهان کاری، سکوت و ناهنجاری پدر دست و پاچلفتیاش بدتر میشود، مردی که نمیتواند مسئولیت پسر و دختر نوجوانش را به دوش بکشد. این ماجرا با تحقیقات نامنظم پسر برای کشف دلایل تصمیم مادرش به ترک، بدتر میشود. تنها کاری که او می تواند انجام بدهد اینست که دنیای موازی پر از درد ایجاد کند: با اینکه در ساخت اوریگامی، وسواس مورد علاقهاش موفق نمیشود اما به آن پناه می برد، یا به مخزن محرومیت حسی خود که خود را در آن حبس میکند تا ببیند آیا میتواند وجودش را از افکار پاک کند یا خیر. سرانجام با کمک رت، یک مجرم جوان که خواهرش را دوست دارد، سفری اکتشافی به تاریک ترین گوشههای شهر مکزیکوسیتی میکند، جایی که با ظلمی آشکار و نیز مهربانی بی دلیل غریبهها رو به رو می شود.
دانیل سالدانا پاریس در دومین رمان خود پرترهای ترسناک و دقیق از دوران کودکی بسیار حساس خلق کرده است که باید خود را در ذهن قهرمان داستان شکنجه و تکرار کند.
دربارهی نویسنده
دانیل سالدانا پاریس در سال ۱۹۸۴ در مکزیکوسیتی به دنیا آمد. رمان نویس، مقاله نویس و شاعر است و مدتی در اسپانیا و کانادا زندگی کرد و به عنوان ویراستار نیز کار کرد. توسط جشنواره هی به عنوان یکی از ۲۰ نویسنده برتر زیر ۴۰ سال انتخاب شد.
دربارهی مترجم
صبورا جلالی، متولد ۱۳۶۲ در گرگان و ساکن تهران، نامی نوظهور در عرصه ترجمه ادبی است. این مترجم جوان، عضو انجمن مترجمان تهران و سرای اهل قلم بوده و از سال ۱۳۹۷ فعالیت جدی خود را در این زمینه آغاز نموده است.
شایان ذکر است که در کتابسرای میردشتی علاوه بر کتاب چندشاخگی اثر دانیل سالدانا پاریس، دو اثر دیگر نیز با ترجمه ایشان در دست چاپ قرار دارد که به زودی در اختیار علاقهمندان قرار خواهد گرفت.
گزیدهای از کتاب
خاطرات، جعلیاتی هستند که ارتباط چندانی با علل فرضی خود ندارند و هربار که چیزی را به یاد میآوریم، آن خاطره آزادی عمل بیشتری پیدا میکند، مجزاتر از گذشته میشود، به بند نافی میماند که در حال ساییدگی باشد تا اینکه روزی پاره میشود و خاطره از یاد میپرد، مانند بزی رها شده، آزادانه از میان مزرعهی کشت نشدهی روح به سوی تپهها میرود.
0 نظر